ارشیاارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

ارشیای مامان وبابا

هورا بازم پارک

تابستون امسال تا دلت بخواد پارک رفتیم وقت و بی وقت تعطیلی و غیر  تعطیلی .....صبح ....ظهر ....شب .....هر وقت که زمان پیدا میکردیم کجا بریم ارشیا میگفت پارک ........ آخ جون پارک........ عاشق پارک این ناز گل مامان ...... ما هم برای دل تو هم که شده حتی برای یه ساعتم وقت پیدا میکردیم و میبردیمت پارک چه من و تو با هم ........چه سه تایی با هم چند وقت پیش برات نوشتم که رفتیم پارک ارم که خیلی هم بهت خوش گذشت  یکی از جمعه های شهریور ماه با خاله فرزانه هماهنگ کردیم که بریم پارک .....اونم پارک چمران من تا به حال قسمت بازی نرفته بودم ولی خاله فرزانه و آرین جون رفته بودن و ازش زیاد تعریف میکردنند تا اینکه هماهنگ شدیم یه روز جمع...
8 مهر 1393

نمایشگاه گل و گیاه

سلام ..... سلام ..... صد تا سلام.... چند هفته پیش متوجه شدم از 16 تا 20 شهریور نمایشگاه گل و گیاه در پارک بزرگ چمران برگزار شده و  تصمیم گرفتیم یه سری بزنیم و از نمایشگاه دیدن کنیم .......سال گذشته هم برگزار شده بود و من و ارشیا و خاله لندی سه تایی رفته بودیم برای دیدن  نمایشگاه و جالب بود و ارزش رفتن داشت امسال هم که نمایشگاه برگزار شد بازم تصمیم گرفتم بریم و از نمایشگاه دیدن کنیم اما از یکشنبه تا پنجشنبه زمان بازدید بود اول تصمیم گرفتیم سه تایی با بابایی بریم اما فقط میتونستیم جمعه بریم و از اونجایی که پنجشنبه آخرین روز نمایشگاه بود و نشد سه تایی بریم برای همین روز چهارشنبه خودمون دو تا رفتیم ....... جالب بود کاملا با...
5 مهر 1393

شازده کوچولو تولدت مبارک

شاهزاده کوچولو مامان سلام این پستم مربوط میشه به تولد شما که خانوادگی گرفتیم طبق رسم هر ساله خانواده عزیزم هر سال میان خونمون برای تولد شما پسر گلم چه من جشن تولد یا مهمونی مفصل بگیرم یا نگیرم اونا روز تولدت زحمت میکشن و میان  پیشمون امسال تولدت روز دوشنبه بود و دایی ها  پیشنهاد دادن مهمونی خونه مامانم بگیریم  چون راه خونمون تا خونه مامانم یه کم دوره و دیر از محل کارشون میان خونه براشون سخت میشد بیان پیشمون و مامانمم پیشنهاد داد بریم اونجا تولدت بگیریم و منم اطاعت امر کردم و تولدتت خونه عزیز جون گرفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به شما در کنار دایی حمید و دایی رضا این دو تا عکس پایین مربوط میشه به روز تولدت در متو...
3 مهر 1393

تولد چهار سالگی پسرم

قند و نباتم که چهار ساله شدی سلام عزیز دل مامان از اینکه چهار سال در کنارم بودی تا مفهوم مادری رو بهتر درک کنم ممنونتم .........و از اینکه حضورت بهم انرژی میده که همه غمها و ناراحتی هام فراموش کنم خیلی خوشحالم با تو عاشق شدم و با تو زندگی کردم تا وقتی که زنده هستم برایت مادری میکنم تا به موفقیتهای بزرگ زندگیت دست پیدا کنی عزیز دلم خیلی دوست دارم و از اینکه خدا تو رو بهم داد روزی هزار بار شکر گزارشم........ سال گذشته برات یه جشن تولد مفصل تو سرزمین رویای کوچولوها که پارک  (بادی ) سرپوشیده بود  گرفتم .........با تم تام و جری که خیلی خوب شده بود و  خیلی بهت خوش گذشت همه کارهاش خودم انجام داده بودم...
1 مهر 1393

تولد بابایی مبارک

دلبر شیرینم سلام   امروز تولد بابا احمد و ما قرار سورپرایزش کنیم و یه تولد سه نفره بگیریم امیدوارم بهمون خوش بگذره مخصوصا بابا.......   همسر عزیزم و بابا احمد مهربون تولدت مبارک       تو را دوست دارم اما بندی نیستم بر پاهایت عشق من به تو بالیست برای پریدنت آرزوی من اوج گرفتن در آسمان رویای توست دل زمینیم همیشه بودنت را میخواهد دل آسمانیم شوق آرزوهایت را طلب میکند گرچه عشق همیشه رنگی نمیماند اما دلم میتپد برای بودنت وحضورت گرما بخش وجودم میشود و من تو را ...
30 شهريور 1393

سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

سلام به پسر گلم و همسر عزیزم سالگرد ازدواج مامان فرانک و بابا احمد مبارک ..... مبارک...... مبارک   همسر عزیزم دوست داشتن از عشق برتر است عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد..... دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد...... (دکتر علی شریعتی) دوستت دارم تا وقتی که زنده هستم و زندگی میکنم...
25 شهريور 1393

سری عکسهای 2

سلام به روی ماه دلبر شیرینم خوبی؟؟؟؟؟؟؟ خوشی؟؟؟؟؟؟؟ سلامتی؟؟؟؟ این پستم مربوط میشه به عکسها و مطالب پراکنده از جاهای مختلف ........ عکسهای پایین مربوط میشه به جمعه چند هفته پیش که مثل همیشه رفته بودیم باغ بابا بزرگ ........ بقیه عکسها در ادامه مطلب ببینید   تو مسیر که داشتیم میرفتیم سمت باغ بلال خریدیم از اونجایی که شما عاشق بلالی ......... بلالا رو زدی زیر بغلت دیگه به هیچ کس ندادی تا موقع کباب کردنشون ........   اونجا که بودیم گیر داده بودی که میخوام آبتنی کنم ولی نمیشد چون آب رودخونه خیلی کم بود و مامانم که اصرار شما رو دید یهو یاد جایی افتا...
19 شهريور 1393

سری عکسهای 1

سلام نازدونه مامان کلی عکس دارم که از این طرف و اون طرف که ازت گرفتم نازدونه مامانی .........البته بیشترش  برای ماه قبل (مرداد ماه) عکسهای پایین مربوط میشه به یه روز تابستونی نه چندان گرم اواخر  ماه قبل که با هم یه روز بعدظهر رفتیم بیرون اول رفتیم کتابفروشی چند تا کتاب برای شما خریدیم بعدش رفتیم پارک کلی بازی کردی و غروب هم برگشتیم خونه ........ وقتی میریم کتابفروشی بهمن برای خرید کتاب تقریبا یک ساعت اونجا اییم از بس تو کتابا غوطه وری دوست داری همه کتابها رو بخریم  هر چی کتاب جمع میکنی و میزنی زیر بغلت و میگی همه اینا رو میخوام منم باید با کلی توضیح که اینا الان مناسب سن شما نیست راضیت کنم بزاری...
18 شهريور 1393