ارشیاارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

ارشیای مامان وبابا

سیزده بدر

امسال هم مثل هر سال سیزده بدر با مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی رضا و دایی حمید و خاله نازی و........همگی رفتیم باغ...... وقتی همه خانواده دور هم جمع باشن حسابی خوش میگذره مخصوصا به پسر گلم آخه همه عاشقتن و دوست دارن خیلی زیاد و تو هم همه رو دوست داری و کنار اونا احساس امنیت میکنی از حضورشون کلی لذت میبری و حسابی دل همه رو مال خودت کردی شیرین طلای مامان......اون روزم بهمون حسابی خوش گذشت و خاطره این روز قشنگ همیشه به یادمون میمونه...... مثل همیشه مهربونمممم عاااااااااااشقتممممم   قندو نباتم تو مسیر رفتن .... روز سیزده بدر به عشق تو نفس میکشیم همه زندگی مامان و بابا..... ارشیا خان تو...
17 فروردين 1392

یه روز بهاری

دوازده فروردین ما و خاله فرزانه و آرین کوچولو و عمو کاظم همراه خاله نگین و عمو حامد و پدر و مادر مهربون و نازنین خاله جون همگی رفتیم باغشون نزدیک ورده...... یه عالمه بهمون خوش گذشت.... شازده کوچولوی مامان هم حسابی بهش خوش گذشت کلی با خاک و چوب و سنگ و ..... بازی کرد و حسابی خودش کثیف کرده بود ولی دلم نمیومد چیزی بهت بگم آخه داشتی لذت میبردی حسابی عزیز دلم..... از اینکه پسر خوبی بودی و مامانی رو اذیت نکردی و اجازه دادی مامان کنار بهترینها باشه بهش خوش بگذره ازت ممنونم پسر عزیزتر از جانم..... عاشقتمممممم دارو ندار زندگیم.......   فدات بشههههههههههه مامانی..... گل پسرم عاشق آب دادن به درختاست ...
15 فروردين 1392

سال نو مبارک

                              نوروز ٢  ٩ ٣ ١ بوی باران       بوی سب زه       بوی خاک  شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی     و    ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس            رقص باد نغمه های شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک ...
15 فروردين 1392

میریم به استقبال بهار

تو خونه ما  همه چیز رنگ و بوی بهار و به خودش گرفته  بوی عشق تمام فضای خونه رو پر کرده بوی نفسهای دو تا پرنده نازو دوست داشتنی که تو هر شرایطی به مامان خونه همکاری میدن و چقدر لذت بخشه وقتی همسر مهربونت و پسر قند ونباتت هر روز به جای کمک کردن کلی بهت انرزی دوباره میده تا تمام خرابکاریهاش جمع و جور کنی هر چی که هست برای مامان فرانک زیباست و اصلا از این بابت خسته نمیشه وقتی بعد هر خرابکاری میگی  عشقم،نفسم،حواسم نبود دیگه مامانی مجبور میشه به جای داد زدن بخورتت اون موقع است که همه خستگیها از یادم میره    برای استقبال از بهارو زیبایی هاش چند روز بیشتر به روزهای پایانی سال...
24 اسفند 1391